تبليغاتX
!!!!شمرون!!!!

 

اگر نوجوان هستید، این احتمال وجود دارد که یک روز به سمت سیگار کشیده شوید. روزانه تقریباً 3000 نوجوان امریکایی سیگاری می شوند، این یعنی سالانه یک میلیون نوجوان به آمار سیگاری ها افزوده می شود. حدود 60 درصد از دانش آموزان دبیرستانی در سالهای آخر مدرسه سیگار را امتحان می کنند. پس این احتمال وجود دارد که خود شما یا دوستانتان هم یکی از این نوجوانان سیگاری باشید.

هدف ما از این مقاله کمک به شماست تا بدانید چرا این همه نوجوان به سمت سیگار کشیده می شوند. وقتی بدانید چرا نوجوانان سیگار می کشند این احتمال که خودتان به سمت آن نروید بیشتر می شود. مثل شعبده بازی است. اولین باری که آنرا می بینید به نظرتان خیلی جالب و اسرارآمیز می آید اما وقتی کسی حقه آنرا به شما آموزش دهد دیگر برایتان اسرارآمیز نخواهد بود و جذابیت خود را برایتان از دست خواهد داد. درمورد سیگار کشیدن هم همینطور است.

قرص

تصور کنید که من و شما مکالمه زیر را با هم داریم:

من: سلام، چطوری؟

شما: بد نیستم.

من: یه چیز جدید دارم دوست داری امتحانش کنی؟

شما: چی هست؟

من: یه قرصیه که فکر میکنم بدت نمی آید امتحانش کنید

شما: چکار میکنه؟

من: اول اینکه یه ماده سرطان زای جدیده که اگه مصرف کنی احتمال اینکه سرطان ریه بگیری خیلی زیاده. غیر از این مشکلات دیگه ای هم برای سلامتیت داره. تنفست و موهات و لباسات بوی بد میگیره. ماشینتو به کثافت می کشه. این قرص رو 40 بار در روز مصرف می کنی. از اینها گذشته اعتیادآور هم هست. وقتی یکبار مصرف کنی دیگه ترک کردن آن سخته. کلی هم باید هر روز خرج خریدن آن کنی.

شما: برای این باید پول بدم؟ شوخی می کنی؟ حالم از این چیزی که گفتی بهم می خوره. مگه دیوونه ام که اونو بخورم؟

من: با مصرفش حس باکلاس بودن بهت دست میده.

اگر چنین چیزی به شما هم پیشنهاد می کردند، مصرف می کردید؟

چرا؟

اجازه بدهید از اول شروع کنیم—چرا نوجوانها شروع به سیگار کشیدن می کنند؟ اگر از آنها بپرسید، احتمالاً چهار دلیل زیر را عنوان می کنند:

1. پذیرفته شدن در جمع دوستان: خیلی از نوجوانان که دوستانشان سیگار می کشند برای اینکه در جمع آنها پذیرفته شوند، به سیگار روی می آورند.

2. انعکاس تصویر: سیگار کشیدن در تبلیغات تصویر خاصی دارد. برای خانم ها نشانه سکسی بودن و برای آقایون نشانه استقلال فردی، سرگرمی و خونسردی است. خیلی اوقات نوجوانان تحت تاثیر این تصاویر به سیگار روی می آورند.

3. طغیان و سرکشی: بسیاری از نوجوانان به این خاطر به سیگار روی می آورند چون می دانند خانواده و سایر افراد بزرگسال را اذیت می کند. عنصر استقلال طلبی و انجام کارهایی که مجاز نیست هم ازجمله دلایل کشیده شدن نوجوانان به سیگار است.

4. الهام گیری از بزرگسالان: بعضی از نوجوانان باور دارند که با سیگار کشیدن مثل بزرگسالان رفتار می کنند. اگر نوجوان در جامعه ای بزرگ شود که اکثر افراد بزرگسال سیگار بکشند، این می تواند نتیجه ای منطقی باشد.

عامل دیگری هم تاثیرگذار است که خیلی از نوجوانان از آن بی خبر هستند:

این عامل ذهن خود فرد نوجوان است. نمودار زیر می تواند برایتان جالب باشد:

نمودار زیر سنی که افراد شروع به سیگار کشیدن می کنند را نشان می دهد. در این نمودار می توانید مشاهده کنید که برخی از سن 11 و 12 سالگی شروع می کنند اما به طور کلی سن 13 تا 18 سالگی سنی است که اکثر افراد در آن سیگار را شروع می کنند—تقریباً همه افراد سیگاری از این سنین شروع می کنند. مسئله مهم که باید به آن توجه کنید این است: هیچکس بعد از سن 20 سالگی شروع به سیگار کشیدن نمی کند. این یعنی اگر بتوانید تا سن 20 سالگی سیگار نکشید، احتمالاً دیگر هیچوقت سیگاری نخواهید شد. این یک واقعیت خیلی جالب زندگی است. هیچ فرد بزرگسالی تصمیم به سیگاری شدن نمی گیرد. سوالی که بعنوان یک نوجوان باید از خودتان بپرسید این است که، "چرا اینطور است؟"

ذهن بزرگسالان

ذهن نوجوان تفاوت زیادی با ذهن فرد بزرگسال دارد. همه نوجوانان بالاخره این را می فهمند که سنشان سنی است که شروع به تبدیل شدن به یک بزرگسال می کنند. اما تازمانیکه یک نوجوان ذهن بزرگسالانه خود را به کار نیندازد و شروع به حرف زدن مثل بزرگسالان نکند، هنوز مشغول ذهن نوجوان خود است. مسئله مهم اینجا این است که نوجوان بودن وضعیتی موقتی است. به عبارت دیگر، نوجوان بودن از برخی جهات مثل کودک بودن است. مسئله این است که نوجوان باید نوجوانی خود را کنار بگذارد و به فردی بزرگسال تبدیل شود. وقتی متوجه این مطلب شدید، مسیرتان آغاز شده است. اما قبل از اینکه این اتفاق بیفتد، ذهن نوجوان شما بسیار غیرمنطقی و واکنش پذیر می شود. هر کسی که شروع به سیگار کشیدن می کند، به این خاطر است که برای تصمیم گرفتن از ذهن نوجوان خود استفاده کرده است نه ذهن بزرگسال خود.

می توانید تفاوت بین ذهن نوجوان و ذهن بزرگسال را با نگاه کردن به دو مثال زیر بهتر درک کنید:

· ذهن نوجوان: "چند تا از دوستام سیگاری شده اند. پس بهتره منم سیگاری شم چون ممکنه فکر کنند من مثل اونها باحال نیستم." (واکنش پذیری)

· ذهن بزرگسال: "چند تا از دوستام سیگاری شده اند. منم باید سیگاری بشم؟" (فکر کردن)

تفاوت اینجاست که ذهن نوجوان واکنش می دهد درحالیکه ذهن بزرگسال سوال می کند و انتخاب های مختلف را بررسی میکند. شما بعنوان یک نوجوان، مثل یک لوح سفید می مانید. فقط خود شما هستید که تصمیم می گیرید دقیقاً زندگیتان چطور پیش رود. این شما هستید که انتخاب می کنید روی لوح سفیدتان چه چیز بیاید. به عبارت دیگر، شما خودتان باید زندگیتان را طراحی کنید. باید درمورد مسائل زیر تصمیم گیری کنید:

· با چه کسی باید ازدواج کنم؟

· چند تا بچه داشته باشم؟

· چطور لباس بپوشم؟

· کجا زندگی کنم؟

· چه ماشینی سوار شوم؟

· داشنگاه بروم؟ اگر باید بروم چه رشته ای بخوانم؟

· چه شغلی انتخاب کنم؟

· چقدر پول دربیاورم و چرا؟

· نگرش من به زندگی چطور باید باشد؟

· سیگار بکشم؟ موادمخدر مصرف کنم؟

· و از این قبیل...

اما فقط زمانی موفق به انتخاب می شوید که درمورد این مسائل فکر کنید و تصمیمات هشیارانه بگیرید.

اعتیاد

مشکل خیلی از نوجوانان و همه نوجوانی که سیگار می کشند این است که انتخاب هایشان هشیارانه نیست—انتخاب هایشان فقط یک واکنش است. می توانید بعد برگردید و خیلی از این انتخاب ها را تغییر دهید اما سیگار کشیدن را نمی توانید چون اعتیادآور است.

این واقعیت زندگی به پاسخ دادن به این سوالات کمک می کند: اگر هیچ فرد بزرگسالی بااستفاده از ذهن بزرگسال خود انتخاب نمی کند که سیگار بکشد، چرا میلیون ها فرد بزرگسال سیگاری را همه جا می بینیم؟ دلیل آن خیلی ساده است: هر فرد بزرگسال سیگاری سیگار کشیدن را از نوجوانی شروع کرده است که آن هم یک تصمیم گیری احمقانه با استفاده از ذهن نوجوان بوده است اما وقتی به سیگار کشیدن اعتیاد پیدا کردند ترک کردن آن دیگر غیرممکن شده است. این تنها دلیلی است که افراد بزرگسال سیگاری می بینید. در زیر به چهار دلیل اصلی که افراد بزرگسال سیگاری می خواهند سیگار را ترک کنند اشاره می کنیم:

1. سیگار عواقب بسیار جدی برای سلامتی دارد. به طور متوسط، هر دقیقه سیگار کشیدن انتظار زندگی فرد را یک دقیقه کاهش می دهد. وقتی در نظر بگیریم که فردی که روزانه دو پاکت سیگار می کشد در طول عمر خود حدود 600،000 عدد سیگار می کشد، و کشیدن هر سیگار حدود سه تا پنج دقیقه طول می کشد، عامل مهمی تلقی می شود.

2. سیگار کشیدن اعتیادآور است. وقتی سیگاری شوید ترک آن دیگر خیلی سخت است.

3. سیگار کشیدن هزینه زیادی در بر دارد. وقتی روزانه 40 عدد سیگار میکشید مطمئناً هزینه ای که سالانه برایتان ایجاد می کند که میتوانید صرف کارهای بسیار بهتری کنید.

4. سیار کشیدن روی نظافت شخصی تاثیر دارد. موها، لباسها و نفستان را بدبو می کند.

شما بعنوان یک نوجوان با ذهن نوجوان خود ممکن است تصور کنید که درمقابل قدرت اعتیادآور سیگار مصون هستید و هیچوقت به آن معتاد نمی شوید. اما فقط کافی است به میلیون فرد بزرگسال سیگاری نگاهی بیندازید که همه آنها دقیقاض همین فکر شما را می کردند. شما هم مستثنی نیستید.

قرص

راه دیگری برای درک سیگار کشیدن این است که تصور کنید من و شما مکالمه زیر را داریم:

من: سلام، چطوری؟

شما: بد نیستم.

من: یه چیز جدید دارم دوست داری امتحانش کنی؟

شما: چی هست؟

من: یه قرصیه که فکر میکنم بدت نمی آید امتحانش کنید

شما: چکار میکنه؟

من: اول اینکه یه ماده سرطان زای جدیده که اگه مصرف کنی احتمال اینکه سرطان ریه بگیری خیلی زیاده. غیر از این مشکلات دیگه ای هم برای سلامتیت داره. تنفست و موهات و لباسات بوی بد میگیره. ماشینتو به کثافت می کشه. این قرص رو 40 بار در روز مصرف می کنی. از اینها گذشته اعتیادآور هم هست. وقتی یکبار مصرف کنی دیگه ترک کردن آن سخته. کلی هم باید هر روز خرج خریدن آن کنی.

شما: برای این باید پول بدم؟ شوخی می کنی؟ حالم از این چیزی که گفتی بهم می خوره. مگه دیوونه ام که اونو بخورم؟

من: با مصرفش حس باکلاس بودن بهت دست میده.

شما: اِ، پس هستم. از کجا میتونم چند تا بگیرم؟

اگر چنین قرصی را به شما پیشنهاد می کردم، قبول می کردید؟ بله اگر از ذهن نوجوانتان استفاده می کردید، حتماً قبول می کردید چون باحال و باکلاس بودن برایتان اهمیت زیادی دارد. اما به قیمتی که باید برای باحال بودن بپردازید نگاه کنید.

علاوه بر این سیگار کشیدن به این اندازه قرص هم ساده نیست. همه می فهمند که شما سیگاری هستید. متاسفانه، هر بزرگسالی که شما را ببیند مثل این می ماند که روی لباستان نوشته باشید "من یک نوجوان احمق هستم". اماش ما با ذهن نوجوان خود قادر به دیدن آن نیستید. درواقع، اگر سرکش باشید، ذهن نوجوانتان فکر می کند که این دقیقاً همان چیزی است که می خواهید بگویید. اما مغر بزرگسال شما یکی دو سال بعد به کار می افتد. اگر در نوجوانی سیگار کشیدن را شروع کنید، این اعتیاد با شما می ماند که بسیار پرهزینه، مضر و نامطلوب است.

اگر تصمیم دارید سیگار بکشید، بد نیست این را در نظر داشته باشید: صبر کنید تا 20 سالتان شود و بعد سیگار بکشید. سیگار جایی نمی رود. پس صبر کنید تا ببینید در آن سن درمورد سیگار کشیدن چه فکری می کنید. مطمئن باشید که از تغییر نظر خود متعجب می شوید
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 7:15 توسط سجاد |

از کودکی علاقه به علم و دانش داشت. در خانواده­ای فقیر، زاده شده بود.

می­شد حدس زد که اعتقادات دینی محکمی دارد.

مردی ناشناس که مشخصا به روحانیت زمان خودش، احترام خاصی می­گذاشت.

جنگ شد با دوستانش به جنگ رفت. دوستانی که بعدها هر کدامشان زنده ماند، به قدرت رسید.

یک روز ساده که مثل همیشه خواب بود،

کسی صدای­اش کرد و او با روی خوش، از خواب بیدار شد.

صبحانه­اش را خورد،

ورزش روزانه اش را کرد

و کفش های­ش را پوشید که به مسجد محل برود.

سر نماز بود که کسی او را صدا زد.

گفت : الان می­آیم و سریعآ از مسجد بیرون آمد و کفش­هایش را پوشید.

با لبخند همیش­گی پرسید: چه کسی ممکن است با آدمی مثل من کار داشته باشد؟

گفتند: مهم شده­ای و باید بروی و خودت را در رادیو تلویزیون به مردم معرفی کنی.

گفت : هنوز زود است. ببین هنوز ساعت هشت صبح هم نیست!

چون کسی او را نمی­شناخت، مجبور شد وقتی برسد، خودش را با صدای

بلند معرفی کند .

وقتی او را شناختند، او را بردند پیش آقای حیاتی.

و کمی که گذشت، توانست با ضرغامی هم دیدار کندو طبق معمول با شوخی و خنده او را سر ذوق بیاورد.

قرار شده بود که رییس جمهور شود و مشت محکمی به دهان یاوه­ گویان شرق و غرب و مخصوصن اصلاح طلبان بزند.

او در دو مرحله مشت­هایش را گره کرد.

برای اولین بار که جلوی دوربین و میکروفون خبرنگاران قرار گرفت، کمی گیج شده بود.

و حرکات ضد فرهنگی می­کرد و علامت گروه متال را به مردم نشان می­داد!

مردم از این ساده گی او لذت می­بردند و به چشم آدمی ساده دل نگاه می کردند.

که گاهی ابراز احساسات شدیدی میکند.

و گاهی در هجوم ابراز احساسات مردم، کارش به جاهای باریک می­کشد!

از خدا کمک خواست و

شناسنامه­ اش را برداشت و به پای صندوق رای رفت تا به خودش رای بدهد.

مسیر از اول مشخص بود

فقط کافی بود او دوباره کفش­های­اش را به پا کند

و لباس رزم بپوشد

و از قوی­ترین مردان جهان کمک بگیرد

تا به حلقه­ ی قدرت، وارد شود.

تا بتواند به پشتوانه ­ی قدرت نظامی،

و محبوبیتی که در بین نیروی مسلح داشت،

و کمک «هوگو»ی خوبش،

راه امامش را ادامه دهد.

البته در این راه، دعای معلم کلاس اولش هم، بسیار کارساز بود.

توانایی­های خودش نیز به کمکش آمدند

تا با نیرویی الهی و غیبی، در هاله ای از نور فرو برود.

و در هنگام عبادت، کفش های­ کذایی را به پا کرد .

تا به سمت قدرت، حرکت کند

و شیوخ کوچک منطقه را در تسلط قدرت بگیرد .

او چهره­ های دوست داشتنی فراوانی دارد.

گاهی رفتگر شهرداری ست،

گاهی یک بلوچ

گاهی یک لرستانی غیور

گاهی یک تاجیک شش آتشه

گاهی یک روستایی شاد

گاهی یک عرب تمام عیار

و گاهی نمی داند که دیگر کیست؟

اما همیشه کفش های آهنینش را به پا دارد

و با اتکا به خدا در هرجایی

ولو در خانه ­ی خدا

برای رسیدن به حق مسلم مردمش، دل­سوزی می کند.

او از خودش چنین سیاست­مداری را به تصویر کشیده است:

خدا عاقبت ما را به خیر کند. ان­شاءالله.

نظر یادتون نره ها

قربون همتون

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 7:49 توسط سجاد |

 وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم --------------------------------------------------------------------------------

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

--------------------------------------------------------------------------------      

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . --------------------------------------------------------------------------------

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . --------------------------------------------------------------------------------

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . --------------------------------------------------------------------------------

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه ! اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:10 توسط سجاد |

اینم البوم جدید بابک که بعد یه مدت طولانی اومد بیرون ممنون از دوست خوبم حامد که لینکشو در اختیار من گذاشت

دانلود با کیفیت ۱۲۸

باغ بلور

من که باورم نمیشه

The End

چیکار کنم

ازم دوری نکن

فکرشو کن

تازه گیها

همیشه

دوباره

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:53 توسط سجاد |

***کــوتـــاه اما عـــاشـــقـــانــــه***

 

دوستت دارم : بي نهايت ، تا قيامت ،با صداقت دوستت دارم: خالصانه ، عاشقانه ، عاجزانه ، عاطفانه


 

در دفتر يادبود دوستان بر روي درختان كهنسال بر روي شنهاي ساحلي نوشتم دوستت دارم ، اما دفتر ياد بود دستان پاره شد، باد درختان كهنسال را شكست ، امواج شنهاي ساحل را شست و برد اما ! هيچ چيز نتوانست ياد تو را از صحنه ي قلبم پاك كند ....


 

عشق يعني آخرين حد جنون ، عشق يعني همرنگ خون ، عشق يعني بيكران درياي صبر ،‌ عشق يعني انتهاي هر چه درد ، دوستت دارم عزيزم پس عشق يعني خود تو ، خود من ، خود ما ...


 

هيچ وقت دل به كسي نبند چون اين دنيا اونقدر كوچيكه كه توش دوتا دل كنار هم جا نميشه... ولي اگه دل بستيد هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اوقدر بزرگه كه پيداش نمي كني


 

به تو گفتم که مرا چقدر دوست داری و تو در جواب من گفتی به اندازه تمام ستاره های آسمان ولی کاش هیچ وقت آسمان ابری نبود


 

به آساني در يك دقيقه مي توان يك نفر را خرد كرد، مي توان در يك ساعت يك نفر را دوست داشت، مي توان در يك روز عاشقش شد، اما يك عمر طول مي كشد تا بتوان يك نفر را فراموش كرد


 

بي تو در خلوت خود شب همه شب بيدارم اه اي خفته که من چشم براهت دارم خانه ام ابري و چشمان تو همچون خورشيد چه کنم دست خودم نيست اگر مي بارم کم براي من از اين پنجره ها حرف بزن من بدون تو از اين پنجره ها بيزارم جان من هديه ناچيز تقديم شما گر چه در شان شما نيست همين را دارم من که تا عشق تو باقيست زمين گير توام من که تا عشق تو باقيست زمين گير توام لااقل لطف کن از روي زمين بردارم


 

کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت


عشق امدنی است نه اموختنی


 

زندگي گل سرخي است كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش واقعي است .


سادگي را دوست دارم چون با صداقت است هيچ دروغي درآن راه نداردمانندکودکي است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه ميکند وبا معصوميت اش هزاران حرف به دنيا ميزند



زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز



بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كند



وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن


 

 
عشق نمي پرسه اهل کجايي ، فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني . عشق نمي پرسه چرا دور هستي فقط ميگه هميشه با من هستي . عشق نمي پرسه که دوستم داري فقط ميگه : دوستت دارم



 
درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود

بنویس از سرخط: بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست بنویس که بدونه: وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست اونکه گذاشتو رفت: یه روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده دیگه صداش نکن: بذار خودش بیاد دنبالت بگرده دیگه گریه نکن: آخه اشک تو باعث شادی اونه دیگه به پاش نسوز: آخه اون واسه تو دیگه دل نمیسوزونه اگه میخواست میموند: حالا که رفتو غصش رفته ز یادم اگه پیشم میموند: دیگه جز اون به هیشکی دل نمیدادم


 
 سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشکند !!


عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او


دستهايم برايت شعر مينويسد اما تو هرگز نخواهي خواند آتش عشق در چشمانم غوطه مي زند ولي تو هرگز نخواهي ديد نه، تو هرگز مرا نخواهي فهميد و من با اين همه اندوه از كنارت خواهم گذشت و باز تو درك نخواهي كرد


عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ايد عشق همان بود که به تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار و از بس بدان اويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با ان بيش خواهد رفت بس تا هميشه عا شقت مي مانم


عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد


اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم هیچ گاه برای امدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من


از کسی که دوستش داری ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد 


روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...



نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه
زندگی کنم


 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش


 

هرگاه شعله مي گيري از بيرون تا درونم ازمي دانم تا نمي دانم هايم را زير و زبر مي کني عجيب تر آنکه هرگزدرمن غروب نکرده اي چه شامگاهان، چه روزهاي ابري در من باريده اي بيش از آنچه آسمان بر زمين در من ريشه داري از چشم تا دل خورشيد را مي دانم که آتش است تو را نه او هر روز غروب مي کند وتو هر لحظه در من مي زايي هزار خورشيد بي غروب را هزار بار لذت اولين بار عاشق شدن را در تو چيزي هست که نمي دانم

 


 

چی بگم باز بگم دوست دارم باز بگم دیوونتم عاشقتم چی بگم ازعشق همیشه ماندگار بگم یا ازآرزوهای محال عشقی که من به تو دارم همیشه موندگاره اما رسیدن به تو آرزوی محاله تو بمون با دل خوشیهات من میمونم با دلواپسیهام ... تو بمون با عشقه همیشه موندگار من میمونم با آرزوهای محال

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 21:15 توسط سجاد |

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

-------------------------------------------------------------------------------------------

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم
بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

---------------------------------------------------------

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای
چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم
را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

------------------------------------------------------

چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن وبه پای تو سوختن وچه تلخ
وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن
ای کاش میدانستی بدون تو وبه دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست

---------------------------------------------------------

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی
پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

---------------------------------------------------------

عشق ور زیدن ضمانت تنها نشدن نیست

----------------------------------------------

برای دیدن من دلت را دیده کندیدی که تنهایم؟!

-------------------------------------------------

زندگي بهاري است گاهي ابري از خزان بر ان سايه مي افکند و دست روزگار بيوفايي وفاتارترين و مهربانترين ياران را از هم جدا مي کند محبت ابري است پس ذرهاي از محبت را از هم دريق کنيمُ

----------------------------------------------------------

ديشب نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ... واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که سوخت ... واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک عشق است

------------------------------------------------------

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

---------------------------------------------------

از برج مراقبت مزاحمتون مي شم.اگه تو قلبتون جا هست اجازه فرود مي خواستم. اجازه هست؟

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 16:26 توسط سجاد |